جوانان - اسفند 93
بچه ها کنار دریاچه
بچه ها کنار دریا
پیام مدیرعامل

بنیاد زینب، از آغاز تا امروز به قلم فاطمه برزگر
در این وادی هیچ چیز جز عشق تو را پیش نمی برد.
اگر عشق نباشد، می آیی و می روی. اما عشق است که دامنگیرت می کند و بیش از 32 سال در جایی مستقر. عشق است که دل را آرام می کند تا سختی ها خسته ات نکند و از تلخی ها عبور کنی.
بنیاد زینب کبری (س) نه فقط از بدو تاسیس که قبل از آن با عشق و همت انسان هایی عاشق، مقاوم و با استقامت، روح و حرکت یافت. داستان این انسان ها که بسیاری از آنها مادران و زنانی خستگی ناپذیر بودند، در مجموعه «دست نوشته های سرنوشت» بازگو خواهد شد. اما اینجا در اولین گام و برای آشنایی، می بایست به مختصری از تاریخچه تشکیل بنیاد و خاطراتی از این سال ها اشاره کرد.
در سال های پیش از انقلاب همراه گروهی از بانوان خیر به فعالیت هایی پیوستم که درآمد آنها برای آموزش فرزندان مادران سرپرست خانوار صرف می شد. پس از گذشت یک سال و نیم و همزمان با شروع انقلاب مطلع شدم که مکان های نگهداری کودکان بی سرپرست تحت پوشش شهرداری، نیاز به کمک دارند. در واقع مجموعه مرتبطی که اینک زیر نظر سازمان بهزیستی است، آن زمان زیر نظر شهرداری بود. آقای توسلی که اولین شهردار تهران پس از انقلاب بود، از من خواست تا مسوولیت واحدهای کودکان بی سرپرست را قبول کنم. برای بازدید یکی از این واحد ها با چند نفر از خانم ها به مرکز چیذر که بعدها «رفیده» نامیده شد، مراجعه کردیم. این مرکز ساختمانی سه طبقه داشت؛ البته ناتمام، با 30 اتاق و فضایی شبیه یک بیمارستان. وضعیتی آشفته بر مرکز حاکم بود، از مشکلات بهداشتی و خرابی لوله کشی های فاضلاب گرفته تا شرایط نامناسبت نگهداری بچه ها. دختر بچه هایی از سن 6 تا 18 سال بدون هیچ تقسیم بندی سنی در کنار هم زندگی می کردند و شاید اکثریت قریب به اتفاق آنها رفتارهای پرخاشگرانه داشتند. تعداد کارکنان مرکز با تعداد بچه ها برابر بود ولی بیشتر آنها متاسفانه افرادی کم سواد و فاقد هرگونه تخصصی در مراقبت و نگهداری از کودکان و نوجوانان بودند. پس از گذشت یکی دو هفته، در حالی که نمی دانستم با وجود این همه مشکلات آیا می شود کاری درخور ارایه داد، از من خواستند تا مسئولیت کل بچه های تحت پوشش سازمان تربیتی شهرداری را بر عهده گیرم. تردید بسیاری داشتم، ولی آقای توسلی با تاکید بر اینکه بر عهده گرفتن کارها برای حل مشکلات کشور در شرایط خاص پس از پیروزی انقلاب، تکلیفی انسانی و دینی است، مرا مجاب کرد. با توکل به خدا و کمک دوستانی مانند خانم ها فریده فرشچی، مهری دستمالچی، ثریا سپیدپر، افسانه گواهی، اعظم حدادی، زهرا کاشانی پور، منیژه جاویدان، اشرف کوچک زاده و تعدادی دیگر از خیرین و علاقمندان کار را شروع کردیم.
شیوه های رفتاری با بچه ها در این مراکز به هیچ عنوان با مقام و شان انسانی متناسب نبود. هیچ نوع مالکیت فردی وجود نداشت. بچه ها هیچ وسیله شخصی حتی شانه نداشتند و این یکی از دلایل رواج بیماری های مسری بود. بچه ها لباس های یک رنگ و یک مدل بر تن داشتند و وقتی لباس ها شسته می شد مربی همه را در یک کیسه می ریخت و بی توجه به سن و سال، هر تکه لباس را به سمت یکی پرتاب می کرد و با الفاظ زشتی بچه ها را مورد خطاب قرار می داد. به هر کسی اجازه می دادند با یک جعبه شیرینی یا شکلات از در مرکز وارد شود و مستقیم چیزی در دست بچه ها بگذارد. دزدی آشکار و پنهان پرسنل رواج داشت و هر هفته ظروف، قاشق و چنگال ها و ملحفه ها نصف می شد. بچه ها هم این رفتارها را می آموختند و از مربی ها دزدی می کردند.
آنقدر وضعیت نابسامان بود که تا مدت ها به هیچ عنوان وقتی برای برنامه ریزی میان مدت و بلند مدت نداشتیم. در ابتدا تعدادی از کارکنان فاقد صلاحیت را از مجموعه خارج کردیم. سپس تعدادی ساختمان از طریق کمیته های انقلاب اسلامی تهیه کردیم تا بتوان بچه ها را از لحاظ سنی جدا کرد. وضعیت پسرها از دخترها هم بدتر بود. در میان جمع آنها پسرهای 20 تا 25 ساله هم دیده می شد که حتی در مواردی صاحب خانواده بودند. تعدادی را به خانواده ها برگرداندیم. خانه ای در جمال آباد تهیه کردیم و تعدادی از پسرها را که متاسفانه روحیات بزهکاری یافته بودند به شهید عباس ورامینی و آقای ضیائی دو دانشجوی درستکار و علاقمند به امور خیریه سپردیم. این بخش از کار به نظر می رسید سخت تر از باقی بخش ها باشد. این پسران ظلم زیادی دیده بودند و سنشان هم بالاتر از آن بود که بتوان به راحتی بر آنها اثر گذاشت. یک بار که برای بازدید به مرکزشان رفتم می خواستند ماشینم را آتش بزنند. همه را دشمن خود می دانستند و باورشان نمی شد که کسی واقعا دوستشان داشته باشد.
البته جداسازی دختر بچه ها به لحاظ سنی و جدا کردن منازل هم کار آسانی نبود. تغییر فضای زندگی به طور موقت بر ناهنجاری های رفتاری آنها می افزود. اما چاره ای نبود. به سرعت باید منازل جدید را به لحاظ آشپزخانه و سرویس های بهداشتی برای ورود 30 تا 35 بچه آماده می کردیم. در این مرحله هم از وجود بانوان مخلص و عاشقی که داوطلبانه وارد جمع می شدند، کمک گرفتیم. بچه ها را در منازل جدید به گروه های پنج نفره تقسیم کرده و هر گروه را تحت نظر یک خانم داوطلب با آموزش های اولیه قرار دادیم. این خانم ها نیمی از روز را با بچه ها بودند ولی رفتار متفاوت و متمایز آنها با کارکنان قدیمی، سبب درگیری های جدیدی می شد. یعنی روزی نبود که درگیری میان بچه ها و کارکنان رخ ندهد و شیشه یا لوستری خرد نشود. پس از گذشت چند ماه اما آرامش اندکی برقرار شد، اگر چه کافی نبود.
پس از گذشت یک سال و نیم، تغییرات قابل ملاحظه ای رخ داد. اما به نظر می رسید با کارکنان موجود و شرایط حاکم بر این مراکز، به اهداف تربیتی مورد نظرمان که ایجاد فضای شبه خانواده و نزدیک کردن بچه ها تا حد ممکن به زندگی خانوادگی بود، نخواهیم رسید. بسیار پیش می آمد که تلاش های ما با برخوردهای دوگانه افرادی که در کنار بچه ها بودند خنثی می شد. پیشنهاد کردیم پرسنل قدیمی را با حقوق، بازنشسته کنند تا بتوانیم نیروی مناسب را از میان انسان های دلسوز و علاقمند و دارای دانش و تخصص مورد نیاز این بچه ها جذب کنیم و اهداف تربیتی هماهنگی برای بچه ها در نظر بگیریم. ولی متاسفانه به دلیل مشکلات مالی آن دوران، موافقت نشد.
من و همکارانم که در این مدت درد و رنج بچه ها را از نزدیک لمس کرده بودیم، نتوانستیم به سادگی از آنها جدا شویم. بنابراین پس از مشورت با کارشناسان و نیز همسر همراه و مهربانم مرحوم دکتر تقی ابتکار که در لحظه لحظه این مسیر از هیچ کمک و حمایتی دریغ نکرد، قرار شد سی نفر از دختر بچه های بین سنین شش تا نه ساله را انتخاب کرده و در مرکزی تحت نظارت خودمان نگهداری کنیم. در این دو سال دوستان صادق، همراه، همدل و پایدار شناخته شده بودند. با یاری همین دوستان، تعدادی از کودکان بی سرپرست را در سال 1358 برای نگهداری جدا کردیم و بنیاد زینب (س) این چنین متولد شد.
در ابتدای امر سی نفر از دختران را به بنیاد منتقل کردیم که با کمک اطلاعات اندک درباره آنها موفق شدیم خانواده های پنج نفرشان را پیدا کنیم و با در نظر گرفتن حمایت های مالی، آنها را به آغوش خانواده بازگردانیم. زندگی در خانه پلاک 17 کوچه نیلوفر، رنگ تازه ای به خود گرفت. درب خانه، نگهبان یا به قول بچه ها زندانبان نداشت، گنجه ها، یخچال و آشپزخانه بدون کلید و قفل و زنجیر بود و همه قول داده بودیم که کسی به دیگری دروغ نگوید و همه با هم صادق باشند. اما مگر باور اینها برای بچه ها آسان بود؟ به زمانی طولانی نیاز داشتیم تا روزی برسد که این ناباوری ها به باور و یقین تبدیل شود. از روز اول مهم ترین هدف برایمان ایجاد فضایی شبیه فضای خانواده بود. هر پنج نفر از بچه ها را با یک مربی در یک اتاق اسکان دادیم و از تجربیات گذشته خود مدد جستیم تا فضای شبه خانواده را برایشان ایجاد کنیم. در روش های خود، محورها و اصولی برایمان بسیار مهم بود. مانند: بچه ها بیش و پیش از هر چیز به محبت و عشق نیاز داشتند که به جهت نبود خانواده آن را تجربه نکرده بودند.
شرط بسیار مهم برای ایجاد باور در بچه هایی که پیش از آن بی صداقتی و دروغ زیاد دیده و شنیده بودند، یکرنگی و صداقت بود.
برای ایجاد فضایی سالم و شبیه به یک خانواده معمولی، برقراری نظم و مسئولیت پذیری در کارهای خانه اهمیت دوچندان داشت.
مشغول کردن ذهن و جسم بچه ها با ورزش و تفریحات سالم اهمیت بسیار داشت تا مانع بروز مشکلات و ایجاد تنش بین آنها شود.
ثبت نام بچه ها در مدارس معمولی و مختلف و تردد با آنها تا مدرسه مانند یک مادر برای ایجاد حس دارا بودن خانواده و داشتن شرایط مشابه با سایر دانش آموزان، اهمیت داشت. آزادی نسبی در رفت و آمدهای مدرسه برای ممانعت از ایجاد حس محصور و محدود بودن در بچه ها، با توجه به اینکه احساس آزادی نیاز طبیعی انسان است.
تعیین مربیان ثابت برای شبه خانواده ها تا بچه ها به سیستم یکنواخت و زندگی طبیعی خو بگیرند. آشنا کردن بچه ها با اجتماع و فضای بیرون از بنیاد تا بتوانند در آینده برای زندگی اجتماعی و ازدواج آمادگی های لازم را پیدا کنند.
رسیدن به چشم اندازی که برای خود داشتیم بسیار مشکل بود. ولی به کارگیری روش های جدید، امواج متلاطم درونی و روحی بچه ها را به تدریج به ساحل آرامش می رساند. ما البته هر روز از سوی بچه ها برای تبدیل ناباوری ها به باورهایشان به شکلی آزمایش می شدیم. کم کم و با گذشت حدود شش ماه امیدواری ها شروع شد و پس از گذشت سه سال تقریبا به نیمی از آنچه می خواستیم رسیدیم و تلاش کردیم آن روند را طی سال های بعد حفظ کنیم.
در طول زمان، نهادهای دیگری هم برای نگهداری کودکان شکل گرفت و ما برای آوردن بچه های شیرخوار یا بزرگ تر با هلال احمر شروع به همکاری کردیم. به این صورت که از مراکز هلال احمر شیراز و مشهد اقدام به انتخاب و آوردن بچه ها به تهران برای رسیدگی، نگهداری و فرزندخواندگی می کردیم. بیان خاطره ای از آن میان را به عنوان مشتی نمونه خروار در اینجا می آورم. باقی بماند تا در مجموعه «دست نوشته های سرنوشت» و در قالب خاطرات منحصر به فرد مربیان و مددکاران بنیاد زینب کبری (س) به رشته تحریر در آید. سیستم های نگهداری نوزادان و شیرخواران هنوز بسیار نامناسب و توسعه نیافته بود. بچه ها توسط زنان مسن کم سواد یا بی سواد در شیرخوارگاه نگهداری می شدند. نوزادان را در تخت به یک سو خوابانده و کهنه ای زیر شیشه شیرشان قرار می دادند تا شیر بخورند. بچه ها بدین ترتیب هم از هرگونه لمس و محبت محروم بودند و هم با برگشت شیر به گوش دچار عفونت های متعدد می شدند. در برخی موارد هم به دلیل هواخوری حین مکیدن شیشه دچار آسپیره یا خفگی شده و از بین می رفتند. مشاهده این شرایط بسیار دردناک بود. به خاطر دارم در سفری به شیراز بچه ها را در شیرخوارگاهی محصور در تخت هایی با نرده های آهنی دیدم. آنها با حرکات مختلفی ناشی از کمبود عاطفی خود را به نرده ها می زدند. در ردیفی از این تخت ها، دختر بچه دو سال و نیمه ای مانند یک تکه گوشت خوابیده بود و فقط غلت می زد. مسئول شیرخوارگاه معتقد بود که عقب ماندگی دارد. حسی درونی به من می گفت که او را باید با خود ببرم. از پزشک شیرخوارگاه که شرح حالش را خواستم، تاکید کرد 70 درصد عقب ماندگی دارد. قرار شد او را ببرم و اگر معالجه نشد بازگردانم. در بازگشت از این سفر که با همسرم دکتر ابتکار تنها بودم و سه نوزاد دیگر هم همراه داشتیم، از او خواستم تا در طول راه نگهداری از آن کودک دو سال و نیمه را بر عهده گیرد. همسرم مشغول نوازش کردن و توجه نشان دادن به بچه شد و با کارت پرواز او را سرگرم کرد. او وقتی دید که بچه با چشم کارت را تعقیب می کند و سعی دارد آن را با دست بگیرد به من گفت: این بچه بیش از عقب ماندگی گرفتار کمبود عاطفی است و فکر می کنم با توجه مربیان و مددکاران بنیاد خوب شود.
همین طور هم شد. بعد از یک سال آن کودک 70 درصد بهبود پیدا کرد و به عنوان فرزندخوانده وارد کانون گرم خانواده ای با محبت شد.
در اینجا لازم می دانم تلاش تمام کسانی که بنیاد زینب کبری (س) را حمایت کردند و در روزها و شب های طولانی و سخت، پناه فرزندان ما شدند، سپاس گویم. امید است در جریان چاپ کتاب های مختلف مجموعه «دست نوشته های سرنوشت» توفیق این را داشته باشیم که از یاری بی دریغ آنها یاد کنیم.

فاطمه برزگر (ابتکار) مدیر عامل

رویدادها

حامیان